|
|
|
|
|
دوم دبیرستان بودم و آموزش های به یاد فرو رفته از مسجد محل و دوستان و خانواده وکتاب های جهت داری که خوانده بودم مرا به این نتیجه رساند:
رای : ری شهری از ناطق نوری خوشم نیومد با اون کاغذهای تبلیغاتی بزرگی که براش چاپ شده بود. میشد روش دراز کشید و خوابید. از چند ماه پیش شنیده بودم مردی میاید از جنسی دیگر! با دوستان بحث می کردیم برای انتخاب انتخابی که اولین کار رسمی سیاسی برایم محسوب میشد. مادرم آن سید را همو که از اولاد پیغمبر بود برای رای برگزید. پدرم نیز که سالیانی از عمر عزیز و شریف خویش را در تلاش برای کسب معاش برای اولادش سپری کرده بود از احوال رفته در دولت قبلی بر خویشتن و گرفتاری اقتصادی رضای خاطر نداشت و به تنفس در هوایی تازه دل خوش داشت. او نیز خاتمی را برگزید. برادرم که تا یاد دارم از سیاست سخن می راند و دنبال مسایل بود اما یادم نیست در آخر کدام را برگزید. آنقدر یاد دارم که قبل از عید ۷۶ از مردی خبر می داد متفاوت با همه ی آنهایی که دیده ایم. و من اما یادم هست تبریز درس می خواندم زواره ای ستادی نداشت و شنیدم که هزینه ی تبلیغاتی خویش را به زلزله زده های خراسانی اختصاص داده. دلم از وی راضی بود. دو روزی بیشتر به انتخاب نمانده بود احتیاج به یک تصمیم بود. خود را بزرگ می دیدم در گذر از مقابل ستاد ناطق به مقایسه ای برخوردم در مورد ناطق و خاتمی. چندشم آمد از این همه نان به نرخ روز خوری که چگونه برای رسیدن به یک جایگاه چند روزه به تکاپو افتاده بودند. در ستاد ری شهری که می خوردیم از امکانات مسجد برای تبلیغ وی تا حد امکان بهره بردند. و من اما هم چنان در تناقض و اما بعد باید زودتر به کار می شدم چگونه است که این همه شهروند در کار انتخاب و من در مسیری مخالف؟ من نیز برگزیدمش وقتی سخنرانیش را شنیدم که از آزادی گفت از برابری از احترام به حقوق شهروندان و از گفتگو گفت از تشنج زدایی در روابط و نگاه مثبت به مسایل.
امروز یازده سال از آن روز به یاد ماندنی می گذرد و من هنوز از انتخابی که کردم سرمست غرور در تعرفه رای خود نوشتم: سید محمد خاتمی
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:48 توسط خادم القرآن
|
|
||