تبليغاتX
راهبرد
ما ارزشهای سیاسی خود را به دیگران تحمیل نمیکنیم. اما در دفاع از آنها هم تاملی به خود راه نمیدهیم

عاشقان

عیدتان

مبارک

باد

 

روز عرفه روزیست برای دست یابی به شناخت بیشتر از خود از اطرافیان

 و از خدای خود

و در این روز بود که حسین سردار عشق بر هر چه داشت  و از هر چه داشت

چشم پوشید تا وظیفه ی عاشقیش را برای معشوق ادا کند.

با تمام داشته ها چشم سوی حضرت معبود نمود.

دعای معروف عرفه که خود ترجمان عرفان صاحبش می باشد از لبان زیبای حسین جاری شد.

ساعت ها سر پا ایستاده بود و در برابر محبوب نشستن نه جایز بود.

سیلاب اشک حسین جاری بود.

عید قربان روزیست برای قربانی کردن نفسانیات

حسین از قر بانی کردن و اتمام حج چشم پوشید و روی سوی کربلا نمود.

قربانی هایش را برای روزی بزرگ تر نگه داشته بود.

عاشورا

در روز عاشورا حسین همه چیز خود را برای خدایش باخت.

هر چه داشت تقدیم معشوق نمود چون گر کسی عاشق واقعی باشد

باید که هیچ برای خود قائل نباشد.

و حسین از اکبر و اصغر و رقیه و عباس بزرگ و ... گذشت .

حسین باید که تشنگی می چشید

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:0  توسط خادم القرآن  | 

براي رسيدن به توسعه ي پايدار در يك منطقه بايد تكنولوژي و

 

امكانات جديد با توجه به ظرفيت ها و پتانسيل هاي آن منطقه

 

به آنجا وارد شود. شهرستان اهر با توجه به ويژگي هاي

 

زمين شناختي و جغرافيايي خاص آن قابليت بسيار بالايي براي

 

 تبديل شدن به قطب كشاورزي را دارا مي باشد كه اگر از اين

 

ظرفيت بهره ي بهينه گرفته شود شاهد شكوفايي اقتصاد منطقه

 

و در نتيجه ايجاد فضا و ظرفيت لازم براي ورود تكنولوژي هاي جديد

 

 به آن خواهيم بود. اما متاسفانه تصور همه ي مسوولين و

 

آحاد مردم در منطقه از توسعه و پيشرفت، حضور كارخانه هاي

 

متعددِ دودزا و احداث شهرك هاي صنعتي مي باشد. منطقه اي

 

 كه شهرك صنعتي !! جديد اهر در آن احداث مي شود از نواحي

 

مستعد كشاورزي بوده كه هم اكنون منتظر حضور قدودم دود آلود

 

كارخانجات صنعتي مي باشد.

 

حال سوال اينست كه چرا شهرك صنعتي !‌و نه ناحيه ي صنعتي؟

 

اينكه شهركي صنعتي در جاده ي اهر به مشكين شهر تعريف شد

 

با آن همه تبليغات زرد در زمان ايجاد و در آخر كار تعداد ساكنين! آن

 

 ( كارخانجات صنعتي ) حتي به تعداد انگشتان يك دست هم نرسيد

 

و شهرك نام گرفت!

 

قابل توجه : شهر صنعتي البرز قزوين زماني كه هنوز قزوين

 

مركز استان نشده بود بيش از 1300 كارخانه داشت  و با قياس

 

از آن، شهرك ما حد اقل بايد حدود پنج! كارخانه داشته باشد و

 

اين نيز محقق نشده، از بس كه استقبال زياد بوده نماينده ي

 

 محترم مردم اهر در مجلس با تلاش شبانه روزي و حذف كارهاي

 

 روزمره از قبيل قانون گزاري و نظارت بر اجراي قوانين به امر خطيري

 

 چون احداث شهرك صنعتي كه دور نماي شهر صنعتي نيز ناممكن

 

 نيست در كنار مسوولين دلسوز و آگاه شهر مي پردازند.

 

آري تكميل ظرفيت و اشباع شهرك قبلي نياز به احداث

 

كارخانه هاي جديد را نمي توانست تامين كند در نتيجه

 

در اقدامي شجاعانه زمين هاي كشاورزان خريداري شد

 

 تا سرمايه و صنعت از اهر فراري نشود.

 

آيا نسل هاي آتي به بي تدبيري مسوولين ما چه خواهند گفت و

 

به ما كه دم بر نمي آوريم، هم چنان كه ما نوع رفتار گذشتگانمان را

 

عامل اصلي عقب ماندگي شهرمان مي دانيم؟

 

اين دود سيه فام كه از بام وطن خاست

 

از ماست كه بر ماست    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:59  توسط خادم القرآن  | 

 

  سجاده نشین با وقاری بودم

      بازیچه ی کودکان کویم کردی

 

.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:4  توسط خادم القرآن  | 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

به افرادي بيانديشيم كه هنگام خواب با شكم گرسنه سر بر بالين مي گذارند

 

به كساني در همان شهرمان اهر كه بسي برايم عزيز است بيانديشيم كه

 

در سوز سرماي زمستان كه بسيار گاهي دماي خيلي پايين تر از

 

منفي ده درجه را تجربه مي كند  تنها سوختشان براي گرم كردن منزل،

 

 تكه هاي چوب و لاستيك ماشين و هر چيزيست كه ما آشغالش! مي ناميم.

 

يادمان باشد كانديداهاي مجلس فقط تا قبل از انتخاب شدن و نشدن ياد دارند

 

غم آن كودك ده ساله ي دٍه را و شايد براي دوره ي بعدي دوباره باز يادشان بيايد

 

 آن نوجوان چهارده ساله را.

 

يادمان باشد معلولين( چه واژه ي نا مناسبي) حدود سه ميليون نفر

 

از جمعيت ايران را تشكيل مي دهند و اجازه نداده ايم و نخواسته ايم

 

كه قسمتي از جامعه براي اين افراد طراحي شود.

 

يادمان باشد دانستن حق مسلم هر ايرانيست.

 

يادمان باشد يادمان نرود كه براي آزادي بايد بيشتر دانست،

 

هر چند سخت است.

 

يادمان باشد اگر با كساني روبرو شديم كه طعم تلخ گرسنگي،

 

 تلخي بيماري هاي لاعلاج و در كنار آن عدم توانايي در پرداخت

 

هزينه ي درمان و خريد دارو و هزاران هزار بدبختي ديگر را كنار هم

 

در يك فرد ببينيم، هيچ وقت به خودمان اجازه ندهيم كه  به راحتي

 

از كنارش رد شويم و انگار نه انگار.

 

يادمان باشد فراموش نكنيم به ياد بياوريم اميد را

 

يادمان باشد

 

Life is too short to waste it.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:41  توسط خادم القرآن  | 

ديشب خواهرم SMS زد كه برفي سنگين و هوايي سرد اهر رو فرا گرفته.

 

زمستان است

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

بعضي وقت ها آدم دلش براي سرما تنگ ميشه، نه خود سرما بلكه به مبارزه و ايستادگي در برابر سرما و گرمايي كه براي مقابله با سرما در درون آدم شعله مي كشد تا زنده بماند.

بعضي ها معتقدند

مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه ي چتر

ناتمام است درخت . . .

آدم خسته ميشه از اين همه مبارزه

از آغاز تاريخ و شكل گيري طبقات، مبارزه بوده تا اكنون، و انگار تا ابد

هي مبارزه، هي سركوب و هي تكرار

دوري باطل مي نمايد

اما بايد بيرون رفت

از اين قفس خود ساخته

امروز اينجا بالاخره بارون زد

لطافت در هر نفس كه مي كشيدي موج مي زد

خوشا شيراز و وصف بي مثالش

اما طعم وطن، ديگر است

آي باران

هاي زندگي

آزادي

براي رسيدن به آن اوج كه تو آنجايي

يقينا مي ارزد كه از جان گذشت

فضاي نااميد كننده اي بر دانشگاه حاكم شده

ديگه انگار آرمان ها مرده اند

و من

تنها

و ما تنها

.

.

.

روزمرگي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:50  توسط خادم القرآن  | 

دیشب ساعت 2:30 بود که به دختران فراری! فکر می کردم. فراری؛

 

تا حالا فکر کردین فراری یعنی چی که این همه در گفتارمان مصرفش می کنیم.

 

فرار از چه و که و چرا؟ ما را مردمانی مصرفی می گویند نه از این باب که هیچ نقشی در تولید

 

وسایل مصرفی مان از مداد و خودکار گرفته تا کامپیوتر و ماشین و بنزین و جانماز!

 

و ساعت اذان گو! و موبایل و وسایل آرایشی ما از خارج می آید و به خوردمان می دهیم،

 

بلکه به نظر بیشتر از این باب که مصرف کننده ی مفاهیم واندیشه ها و کلماتیم

 

و نه تولید کننده ی آن.

 

به دختران فراری می اندیشیدم. به اینکه در زمانی که من در پناه گاهی امن و برخوردار از آرامشی

 

نسبی سر بر بالین می سایم و هستند دختران و زنانی که حد اقل در مقام شعار، ناموس

 

همه ی ایرانیان هستند و امکان دارد الان جایی برای خواب نیافته اند و آواره در گوشه ی

 

خیابان ها افتاده اند. یعنی با سرمای زمستان چگونه خواهند ساخت؟

 

به آنهایی می اندیشیدم که جسمشان برایشان این مزیت را فراهم آورده است که برای فقط

 

شبی در کنار مردی بیاسایند بدون نگرانی از سرما و یا حمله ی سگی ولگرد. اما این پایان ماجرا

 

نیست، فردا شب چه خواهد شد، وقتی این هرزه مرد از او سیر شد و مانند آشغالی به بیرونش

 

پرت کرد؟

 

در نظر بیاوریم دخترانی که می شناسیم. اکثر آنها حتی در مقابل حشره ای کوچک دادشان هوا می رود،

 

ولی هستند دخترانی که ناچارند شب را در خیابان به سر برند با تمام خطراتی که ممکن است.

 

دخترانی که مجرم نبودند و نمی خواستند مجرم باشند و دختران مجرم شده ای که

 

نمی خواهند مجرم بمانند، ولی جبر روزگار و شرایط حاکم، آنی فرصت تامل، بازنگری و بازگشت

 

به آنها نمی دهد. چرا این ها مجرم شدند و دیگرانی نه؟

 

آیا ضعف اراده آن ها را به این سمت سوق داد؟

 

وقتی به خصوصیات جمعیت شناختی خانواده های این افراد مراجعه می شود به طور معنی داری

 

با مسایلی هم چون فقر خانوادگی، اعتیاد والدین، از هم گسیختگی خانواده ها، شکاف نسلی والدین

 

و فرزندان و ده ها دلیل شناخته و ناشناخته ی دیگر برمی خوریم.

 

دخترانی که تحمل تحقیر به وسیله ی خانواده را دیگر ندارند.مگر انسان چقدر می تواند پایمال شدن

 

احساس و شخصیت خود را ببیند و تحمل کند؟ آیا مجرم اصلی خانواده نیست؟

 

دخترانی که در کنار خانواده ی فقیر خود صورت هاشان را با سیلی سرخ می کردند برای این

 

 که آبرویشان بر جا بماند، به جایی می رسند که برای تامین فقط یک وعده غذا ناچار از تن فروشی

 

 می شوند. آیا جامعه و حکومت مجرم نیست؟

 

خانواده هایی که از تولید، فقط قادر به تولید فرزندند! و بس و والدینی که از بس تعداد فرزندانشان

 

بالاست فرصتی برای رسیدگی و تربیت آنها نمی یابند و آیا باز خانواده مجرم نیست؟

 

همه ی این موارد مربوط به قبل از فرار دختران است که اگر نیک بنگریم در انجام این بزه اجتماعی

 

 بسیار کسانند که شراکت دارند ولی در مجازات حاضر نیستند.

 

و اما بعد از فرار، چرا فقط دختران محکومند به هرزگی؟ آیا نامردانِ مرد نمای هرزه ای که شب ها را

 

چونان گرگانی گرسنه به دنبال شکار بره های بر جای مانده از گله، در کوچه پس کوچه ها به

 

دنبال دخترکان بی پناه می گردند تا آتش شهوت خود را با طراوت بهاری دخترکانی معصوم و محکوم،

 

فرو نشانندو آتش خانمان بر اندازی را در درون آنها شعله ور سازند و شرف آنها را به نامردی

 

 بدَرند،مجرم نیستند؟

 

چرا جامعه یک طرفه پیش قاضی می رود؟

 

چرا به دنبال عوامل اصلی فرار دختران نمی گردد؟

 

چرا اگر با دختری روبرو شویم که بگویند او فراری است یا خیال تجاوز به حریمش در ذهنمان متبادر

 

می شود یا اینکه انگ فاحشه بر وی بربندیم و یا از اینکه ممکن است ایدز داشته باشد در اولین

 

برخورد از خود می رانیمش؟ واقعا چرا؟

 

او زاده ی همین اجتماع بیمار ماست پس درمانش را باید در همین جامعه و از همین جامعه جست.

 

به نظر من که در متن تحقیقات اجتماعی انجام شده در ایران هستم تا صدها سال دیگر این

 

تحقیقات کمکی به حل معضل نخواهند کرد الّآ اینکه راه به بیراهه می برند. تنها راه ممکن رجوع به

 

بطن اجتماع است و تبدیل این مساله به روزمره ترین مساله مثل بنزین، مثل حق مسلم ما!.

 

در صورت ارجاع به جامعه است که حل مساله نیز با خلاقیت جامعه از درون آن زاده می شود.

 

به نظر شما خواننده ی این سطور، آیا انرژی هسته ای حق مسلم دختران فراری نیز هست؟

 

از این حق مسلم چه چیز عاید آنها می شود؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:50  توسط خادم القرآن  | 

سرزمین عزیزتر از جانمان ایران که وسعت کاسته اش از بی لیاقتی سردمداران سلف این

 سرزمین است که در مقابل روس و انگلوساکسون کم آوردند و وسعت بزرگی که اینک

به امانت در دستمان است مدیون آبیاری شدنش به خون هزار هزار باکری. همت . چمران .

و بزرگانی که از بس بزرگند در یادها نمی گنجند مثل همسایه مان که سایه ای از وی در

 خاطر دارم :صمد امینی را می گویم. گاهی دلم خیلی هواشو می کنه.

در غرب این سرزمین دشت هاییست و پستی بلندی هایی که هنوز راه رفتن بر روی آنها

 دل شیر میخواهد.

سرزمینی که کودکانش برای بازی باید که بدوند ولی چه دویدن ها که آخرین دویدن

شدند. از کردستان می گویم از آنجا که مین هایی که صدام به رسم هدیه

از غربی ها گرفت و در سرزمین ما کاشت

ديگر براي مردمان اين سرزمين عادي شده كه براي هر قدم كه برزمين مي گذارند كاملا

 

خود را به خدا بسپارند كه شايد اين قدم آخر باشد. احتياط بايد تا شايد آني بيشتر زيست

 

و اين دقت  ارثيست شوم از صدام ملعون.

 

شريعتمداري را زياد هم كم نگير. او در اين سرزمين باليده و به اين خاك وابسته است،

 

هم چنان كه تو ريال هم چنان كه من، او آن قدر خيانت ديده مي ترسد.

 

و تو اما مسیح تجربه ي كودكيت استراتژي روشني در برابرت مي گذارد و تجربه ي آناني

 

 كه سال هاست از ميدان مين عبور مي كنند به سلامت،‌از بس در گام برداشتنشان دقت

 

دارند.

 

مسيح من هميشه نوشته هايت را مي خوانم و احساس مي كنم از رنجي كه براي ايران

 

مي بري. اين رسم دنياست كه بيشتر اوقات مزد نمي پردازد ولي اين رسم عشقست

 

كه آدمي را ثابت قدم نگه مي دارد.

 

شايد دوستان نزديكت كه يقينا سواد و تجربه اي افزون تر از من دارند توصيه به احتياط

 

كرده اند ولي من نيز وظيفه دانستم بگويم.

 

گاهي براي رفتن بايد ماند.

 

و گاهي براي ماندن بايد رفت.

 

مسيح اگر مي خواهي به رسم نوشتن براي دفاع از افرادي كه سلاحي ندارند ادامه دهي از

 

 اين برادرت نيز بشنو  كمي محتاطانه تر قدم بردار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:10  توسط خادم القرآن  | 

.

 

 

 گفت: مرا دوست ميداري يا زندگيت را؟

 

 گفتم: زندگيم را!

 

 قهر كرد و رفت اما هيچ موقع ندانست او تمام زندگيم بود!

 

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:45  توسط خادم القرآن  | 

 

احزاب و تحزب در دنياي مدرن براي پيشبرد اهداف در چارچوبي تعريف شده و مشخص به كار مي رود.

 

اما نمي دانم ايران چه شرايطي را صاحب است كه هيچ گاه چيزي در آن جايگاه تعريف

 

 شده ي خويش نمي يابد.

 

سخن از احزاب ايرانيست و در ويژگي هاي آن ها

 

تجربه ي ايجاد حزب به شكل مدرن به دوران مشروطيت باز مي گردد ولي هرگز اتفاق

 

نيافتاد كه حزبي منسجم و مستمر در عرصه ي اجتماعي سياسي ايران بتواند عرض اندام كند.

 

پس از روي كار آمدن خاتمي، گرايش به شكل گيري احزاب شناسنامه دار و منسجم،  

 

 قوي تر و زمينه  براي آن مستعدتر شد. ولي آنقدر كليشه ها براي اصلاح طلبان پر رنگ

 

بود كه هيچ گاه فرصتي براي  مرور انديشه ها فراهم نيامد تا ضعف ها شناسايي شوند و برتري ها موكد.

 

تنها هدف اصحاب احزاب در ايران به نظر و تجربه، فقط كسب كرسي هاي مجالس

 

و قبضه ي قدرت دولتيست و بي برنامگي براي پس از آن.

 

تجربه ي عدم ارايه ي كارنامه ي درخشان تحزب در ايران و كمبود شكيبايي در مردم ايران

 

براي دراز مدت همواره عرصه را براي قوام احزاب محدود ساخته است. و موجب

 

 شكل گيري جريان هاي  پوپوليستي و تصاحب قدرت توسط آنان گرديده است.

 

در شرايط ويژه اي كه اكنون به سر مي بريم ( از نظر معيشتي، فرهنگي و امنيتي) به نظر

 

مي رسد نبود احزاب قدرتمند و برخاسته از اراده و نياز مردم، در اين وادي آشفته ، مزيد  

 

 برعلت مي شود تا اوضاع براي ماهي گيران از آب هاي گل آلود، مساعدتر باشد.

 

انتخابات مجلس هشتم و تكاپوي احزاب! براي كسب كرسي ها فضايي مناسب براي

 

شناخت رفتار ايراني  فراهم آورده است. اما بر طبق آن چه گفتم نبود مرام مشخص

 

براي احزاب،آنها را ناچار از جبهه بندي مي كند. هر جبهه اي شامل ملغمه اي از

 

تفكرات در بعض موارد كاملا متناقض و مدعي بر در كنار هم بودن!

 

مرام سياست مداران ايراني در تقسيم بندي كلي در دو طيف اصولگرا و اصلاح طلب متجلي

 

مي باشد كه ادعاي اجماعشان و تاوان اثبات اين ادعا هر روز هزاران صفحه كاغذ را سياه

 

 مي سازند تا براي مردمي كه ذره اي اين اجماع محلي از اعراب ندارد خود بنمايانند.

 

اگر روزنامه هاي شاخص كيهان ، جمهوري اسلامي، رسالت، اعتماد، اعتماد ملي، آفتاب يزد

 

را براي بررسي اجمالي در طي زمان از حدود اوايل سال 84 برگزينيم شايد بتوان در دو سر

 

طيف به يك مفهوم اصلي در اكثر اخبار و سرمقاله ها رسيد و آن اجماع در جناح خودي و

 

تشتت و گسيختگي در جناح مقابل مي باشد و نتيجه ي اخلاقي كه از اين مطلب گرفته اند

 

اينكه ما بر حقيم و ديگران نالايق. ما محبوب و انها ... .

 

شايد در بين تمام فرقه ها و گروه هاي سياسي در ايران تنها بتوان نام حزب موتلفه ي

 

اسلامي و اعتماد ملي را از جناحين سياسي ايران به عنوان احزابي دست و پا شكسته و داراي

 

خط مشيي مشخص از جناح مربوطشان با بسياري اغماض به حساب آورد.

 

در باب نهضت آزادي نيز با توجه به غير قانوني بودن فعاليت هاي تشكيلاتي نمي توان زياد

 

مانوري داد ولي با عنايت به تجربه ي مبارزاتي پنجاه ساله و بيشتر براي برخي از اعضا شايد

 

مرور زمان و كسب جايگاه قانوني از نظام حاكم ، فضاي رشد سريع و متعادل به پيش براي

 

اين حزب مساعدتر باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:14  توسط خادم القرآن  | 

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش