تبليغاتX
راهبرد
ما ارزشهای سیاسی خود را به دیگران تحمیل نمیکنیم. اما در دفاع از آنها هم تاملی به خود راه نمیدهیم

نمی دونم چرا؟

هیچ توضیح جامعه شناختی براش پیدا نکردم!

ولی همه دارند از یه مرد حرف می زنن

یکی متفاوت با همه!

و بی واهمه

از نداشتن برنامه!!!!!

آره

پس از اندی امروز یه وب گردی حسابی داشتم

و در اکثر آن ها سخن از احمدی نژاد بود!

اما من از دیگر نگینی دادِ سخن دارم

که از جنسی دگر بودی

از او

که راه زنده ماندن بر منم سد کرد

به من گفتش زنده بودن مر مرا بس ناسپاسی از خدای پاک و بی همتاست

بگفتم پس چه باید کرد

او زندگی را بر من شناسانید

و با راهی که می پیمود

و دردِ مردمانی چند - چونان بختِ ما بی مایگان خفته –

در سر داشت

و بیداری ندا می کرد.

او مرا روشنفکر می خواند.

باز هم جواب این چرا را نیز نمی دانم که چرا از روشنفکری و کلاسی که دارد خوشم نمی آید.

آره سخن از اوست که چه دیر آمد و من چه زود نا سپاسی خویش بر او نمایاندم.

سخن از اوست که می خواست عکس ماه در آیینه باشد:

آی سو دا

و مرا تاب آن نبود که حتی در عکس ماه در آب بنگرم

چه رسد به ماه در آسمان

ای زود رفته با تو سخن می گویم

گفتی آیسودا را دوست دارم

و من از خویش بگفتم با تو

 آن روز را ز خاطر نخواهم برد که از عشق از دست رفته ام با تو گفتم و چه زود شب شد.

و شب چه بلندایی داشت

و حیف که ماه هاست که در اینجا باران نمی بارد

و ابر تیره هم با من نمی گرید

و من تنها.

و چون باران نمی بارد

آبی و برکه ای دیگر نیست

که در آن آب بتوان آی سو دا را دید.

من چه بی تدبیر و بی مقدار بودم

من چه با عقل و چه با معیار بودم

و چه بد

که هستی را که به معیار ناید با اندیشه می سنجیدم

و اما من

و اما تو

تو از دل می سرودی

تو از آدم شدن داد سخن راندی

تو گفتی آرزویت را

دلت می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلت می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

تو از شیرینی و از فرهاد می گفتی

تو می گفتی

چه شیرینست وقتی دل ها از مهر آکنده است

چه شیرینست وقتی آفتاب دوستی در آسمانِ دهر تابنده است

چه شیرینست وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است

 تو از دل می سرودی

از عشقِ خودت دادِ سخن راندی

تو گفتی خواستت این بود

دلت می خواست

عشقت را نمی کشتند

چه بی رحمند آن ها که

نمی فهمند.

من اما هم نفهمیدم

تو را

و آسمان صاف مهتابی را

و نور ماه را در آب حوض چشمانم.

کوچک بود اما

خدا را با سوالاتی بسی روشن صدا می زد

تو از احساس خود گفتی

که در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

 ناگهان می روید از زمین

و یادم آوردی آن مشکل گشای راز دارم را

که می گفتم

اگر هر گوشه ای از این جهان بی کران را

طوفانِ بلا گیرد

یکی از درونم می رسد

و می گوید

خدا با ماست

و اما من کنون احساسِ این دارم

ندایی از درونم می کشد فریاد

و می گوید

که من بارِ دگر فریاد بردارم

که تا هر گاه و هر جا هستی هست

و ما هستیم

خدا با ماست

آری باز هم می گویم

خدا با ماست

و ما اما نمی دانم

با خدا هستیم؟

کاش با خدا باشیم

ای کاش ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:53  توسط خادم القرآن  | 

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

سعدیا گر بکند سیل فنا خانه‌ی دل

                                             دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

 

 

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست

                                                      به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:37  توسط خادم القرآن  | 

ده روزی اهر بودم. برای تکمیل کارهای کامپیوتری پایان نامه.

بی خبر یهویی برق می رفت.

نتیجه: کاری از پیش نبردم.

چند شب پیش از اصفهان رد می شدم. زیر یه روگذر خوشگل طولانی به اندازه کل چراغ های اهر چراغ روشن بود تا

توریست ها نرنجند (حتما دیگه!).

و ما باید به عنوان شهروندان ایرانی برنجیم تا در مصرف برق صرفه جویی شود!

یاد آن سخن دوستی می افتم که هماره ناراضی بود از وضعیت.

بدبینش می خواندم.

نظر شما در مورد شهروند درجه دوم چیه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:56  توسط خادم القرآن  | 

 

های زندگی

 

زمان غارتگر غریبیست

همه چیز تو را با خود می برد

و تنها ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:11  توسط خادم القرآن  | 

زندگی جاریست حتی اگر ...

تاید بسته ای ۱۸۰۰ تومان باشد

برنج با ۳۰ درصد کاهش قیمت ۴۵۰۰ تومان باشد

احمدی نژاد رییس جمهور باشد

استاد در پیشبرد پایان نامه کمکی موثر نکند

افعال به کار رفته گنگ باشد

هیچ کسی رگرسیون کاکس کار نکرده باشد

نفت ۱۱۷ دلار فروخته شود

تصور خرید خانه محال باشد

خط فقر ۴۸۰ هزار تومان باشد

جنگ همه علیه همه جاری باشد

معیارها تعریف ثابتی نداشته باشند

بین خواست خود و دیگری نتوانی یکی را برگزینی

دلت برای خونه تنگ شده باشد

هوا بس تشنه ی باران باشد

و زمین تشنه تر

خدایا باران ببارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:10  توسط خادم القرآن  | 

دوم دبیرستان بودم و آموزش های به یاد فرو رفته از مسجد محل و دوستان و خانواده وکتاب های جهت داری که خوانده بودم مرا به این نتیجه رساند:

رای : ری شهری

از ناطق نوری خوشم نیومد با اون کاغذهای تبلیغاتی بزرگی که براش چاپ شده بود. میشد روش دراز کشید و خوابید.

از چند ماه پیش شنیده بودم مردی میاید از جنسی دیگر!

با دوستان بحث می کردیم

برای انتخاب

انتخابی که اولین کار رسمی سیاسی برایم محسوب میشد.

مادرم آن سید را همو که از اولاد پیغمبر بود برای رای برگزید.

پدرم نیز که سالیانی از عمر عزیز و شریف خویش را در تلاش برای کسب معاش برای اولادش سپری کرده بود از احوال رفته در دولت قبلی بر خویشتن و گرفتاری اقتصادی رضای خاطر نداشت و به تنفس در هوایی تازه دل خوش داشت. او نیز خاتمی را برگزید.

برادرم که تا یاد دارم از سیاست سخن می راند و دنبال مسایل بود اما یادم نیست در آخر کدام را برگزید. آنقدر یاد دارم که قبل از عید ۷۶ از مردی خبر می داد متفاوت با همه ی آنهایی که دیده ایم.

و من اما

یادم هست تبریز درس می خواندم

زواره ای ستادی نداشت و شنیدم که هزینه ی تبلیغاتی خویش را به زلزله زده های خراسانی اختصاص داده. دلم از وی راضی بود.

دو روزی بیشتر به انتخاب نمانده بود

احتیاج به یک تصمیم بود.

خود را بزرگ می دیدم

در گذر از مقابل ستاد ناطق به مقایسه ای برخوردم در مورد ناطق و خاتمی.

چندشم آمد از این همه نان به نرخ روز خوری که چگونه برای رسیدن به یک جایگاه چند روزه به تکاپو افتاده بودند.

در ستاد ری شهری که می خوردیم

از امکانات مسجد برای تبلیغ وی تا حد امکان بهره بردند.

و من اما

هم چنان در تناقض

و اما بعد

باید زودتر به کار می شدم

چگونه است که این همه شهروند در کار انتخاب و من در مسیری مخالف؟

من نیز برگزیدمش وقتی سخنرانیش را شنیدم که از آزادی گفت

از برابری

از احترام به حقوق شهروندان

و از گفتگو گفت

از تشنج زدایی در روابط

و نگاه مثبت به مسایل.

 

امروز یازده سال از آن روز به یاد ماندنی می گذرد و من هنوز از انتخابی که کردم سرمست غرور

در تعرفه رای خود نوشتم:

سید محمد خاتمی

 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

                                                            هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:48  توسط خادم القرآن  | 

بچه هاي بسيج دانشجويي دانشگاه به مناسبت سالگرد آزادسازي خرمشهر يك نمايشگاه كتاب برگزار مي كنند. استقبال خوبي از كتاب ها شده است. هماهنگي مناسبي بين بچه هاي دست اندر كار نمايشگاه مشاهده مي شود. اما بايد خاطرنشان كرد قسمت اعظم اين هماهنگي و نظم ناشي از همكاري دانشگاه و پشتيباني قوي از آنها مي باشد.

كارهاي پايان نامه ام در مرحله تجزيه و تحليل داده هاست و كاملا حس عادي زندگي رو از من گرفته.

از نمايشگاه دو جلد كتاب براي ايجاد تنوع در مسير روزمرگي خريدم به اسم هاي جوناتان مرغ دريايي و مدبريت استراتژيك .

سعي مي كنم روزي يكي دو ساعت وقت روي اين كتاب هاي بگذارم.

از مديريت خوشم مي آيد.

چيزي كه در قاموس فرهنگي ما تعريف كاملي ندارد. از بالاترين رده تا پايين ترينش كه من باشم.

چند تا جمله ي خوب(به نظر من) از صفحات آغازين اين كتاب:

بايد واقعگرا بود.

هيچ انساني كامل نيست. بنابراين، هيچ استراتژيست كاملي وجود ندارد.

براي ديدگاه هاي ديگران ارزش و احترام قايل شويد.

اگر ديدگاه شما قابل توجيه است، در برابر مخالفت اكثريت به شدت مقاومت نماييد.

در انتظار ديدگاه هاي مخالف باشيد.

مبادا يك نظاره گر ساكت، آرام و بي تفاوت باشيد.

خرداد ماه حماسه هاست.

امروز يكم خرداد دومين سالگشت حماسه آفريني مردم غيور آذربايجان است.

و فردا دوم خرداد است.

يادش به خير سال 76، دوم دبيرستان بودم. و تازه تازه عشق رياضيات در وجودم رخنه مي كرد.

سياست را نمي فهميدم اما زندگي و عشق را چرا !

اكنون يازده سال از آن زمان سپري مي شود.

چنان كردم با خودم كه

سياست را اكنون نيز نمي فهمم اما زندگي و عشق را نيز ديگر نمي فهمم!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:42  توسط خادم القرآن  | 

من در نظريه ي ساخت يابي از اين بحث مي كنم كه احتمال تغيير در هر لحظه ي زندگي اجتماعي وجود دارد، اما بخش اصلي زندگي اجتماعي،‌بازتوليد اجتماعي است.*

 

* معناي مدرنيت،‌آنتوني گيدنز : ص 154

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:5  توسط خادم القرآن  | 

امروز شصتمین سالگرد تاسیس اسراییل است. امروز حتما اسراییلی ها در نوار غزه جشن راه می اندازند.

چند وقت پیش یکی از بچه های دانشگاه کتابی آورد در مورد تاریخ پنهان امریکا و اینکه در لحظه لحظه ی شکل گیری امریکا یهودی ها حضور داشتند.

به یاد سلسله کتاب ها و مباحث پورپیرار در باب تاریخ ایران افتادم. به یاد انفجار ۱۱ سپتامبر نیویورک افتادم. به یاد خیلی ها افتادم.

اما در تمام مرور ذهنی خویش بر وقایع تاریخی هیچ یادی از مردم حال حاضر ایران نکردم. اصلا به اینکه برنج کیلویی تا شش هزار تومن بالا رفته نبودم.

اصلا به این فکر نمی کردم که میانگین سن ازدواج جوانان ایرانی چگونه در حال بالا رفتن می باشد.

اصلا به این فکر نمی کردم که خرید مسکن هم چون افسانه های دوران کودکی حتی در رویاها هم برای ما ممکن نمی باشد.

اصلا در این فکر نبودم که چرا تمام انرژی فکری سردمداران سرزمین ثروتمند ایران از لحاظ دارا بودن نسبت بالای فقرا فقط صرف انرژی هسته ای می شود؟!

اصلا از دوستان آگاه از مسایل فیزیک هسته ای نشنیدم که می گفتند نیروگاه بوشهر حتی در خوشبینانه ترین حالت اگر تا پنج سال دیگر افتتاح شود حتی قادر به تامین برق مصرفی استان بوشهر هم نمی باشد.

اصلا به این فکر نمی کردم که امر وحشتناک اعتیاد در ایران زاییده ی چیست؟

اصلا به این فکر نمی کردم که چرا نصف ازدواج های دانشجویی به طلاق می انجامد.

اصلا به خط فقر در تهران نمی اندیشیدم

اصلا به بی عدالتی های قومیتی نمی اندیشیدم.

اصلا به ضریب نفوذ رشوه در بین کارکنان ایرانی نمی اندیشیدم.

من فقط به یک چیز می اندیشیدم:

اداره جهان توسط دولتی که حتی از کنترل قیمت گوجه فرنگی عاجز است.

به روش های مورد استفاده در دولتی می اندیشم که حتی نتوانسته پس از این همه مدت لاف عدالت طلبی نام یک مفسد را معرفی و رویش را سیاه نموده باشد.

به سه میلیارد تومن کمک برای بازسازی لبنان می اندیشم.

به ارگانی می اندیشم که بهبازسازی ویرانه های بیروت می اندیشد ولی از اندیشیدن در باره زاغه نشینان اطراف تهران ابا دارد.

وای بر ما که فردا در محضر دادگر چه پاسخی خواهیم داد به خاطر سکوتمان!

 

نگفتن. همان. دروغ گفتن است. قدری کثیف تر!(۱)

 

(۱) نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط خادم القرآن  | 

 

شرايط حاكم بر عصر معاصر ايران حاكي از ناتواني انديشه ي اثباتگرايي در تبيين وضعيت موجود بوده و شواهد حاكي از روند كند اما حتمي به كنار گذاشته شدن اين پارادايم فكري مي باشد. روند كنوني در حذف اين انديشه، از سويي در راستا و ادامه ي جريان فكري پست مدرنيستي كه در جوامع راقيه و غربي كه در نفي دستاوردهاي مدرنيستي در حركتند، شكل پذيرفته و از سوي ديگر، حاكميت انديشه­ي اجتماعي متاثر از اسلام در بين متفكرين ايراني كه براي انسان، ساحتي فراتر از جايگاه انسان گرفتار آمده در زندان عدد و كميت، قايل اند، به سرعت و شتاب در حال غلبه يافتن است.

شكل­گيري سريع تكنولوژي و استحكام آن در عصر جديد و بويژه قرن بيستم و بالاخص دهه هاي پاياني آن، بي گمان مديون انديشه اي است كه از تقليل تمام ابعاد حيات به كميت و سنجش پذير و قابل پيش بيني ساختن آن حاصل آمد. ناگفته پيداست كاربرد واژه­ي تمام، مستلزم پرداخت هزينه­ي بار معنايي آن مي باشد، از آن رو كه آن گاه كه از تماميت سخن مي گوييم حتي انسان و انديشه­ي وي نيز از اين دسته بندي مصون نمانده است.

بايد پذيرفت كه آري اين چنين است برادر!

وقتي ملاك براي پذيرش انسان به عنوان انسان ميزان برخورداري وي از نعمات مادي هست و فراموش مي شود كه ماده از باب رفع نياز و كسب آرامش، كاربرد دارد و نه اين كه ملاكي باشد براي سنجش ارزش انسان،‌ و يا وقتي، ملاك ارتقا براي ما، ‌نه توليد انديشه­ي بكر كه زاده­ي بي خوابي و مطالعه است؛ بلكه توليد مقاله، و تعداد آن همه مي دانيم كه چگونه اكثر نويسندگان در امر paste ----- copy سررشته دارند مي باشد، نمي توان انتظار حل مسايل اجتماعي را داشت.

وقتي براي جذب مقاله ناچاريم اعلام كنيم شركت در اين همايش فلان مقدار امتياز دارد و در فلان . . .

ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:12  توسط خادم القرآن  | 

گاهی وقت ها مراجعه به گذشته و مرور خود چیز لذت بخشی هستش!

قرار بود برای اولین سالگرد تولد وبلاگم مطلبی ویژه بنویسم اما نتوانستم بنویسم. یادمه یه جایی خونده بودم :

بنده ی آنی که در بند آنی

و سعی کردم که ننویسم تا در بند تعلق این وبلاگ نیایم.

شروع به نوشتن که می کنی تازه متوجه میشی این نوشته و این وبلاگ جزیی از خودت هستش.جزیی از آنچه تاکنون شکل گرفته ای.

پارسال که شروع به نوشتن کردم قصد داشتم در حین وبلاگ نویسی به بررسی تاثیر وبلاگ بر شکلگیری هویت نویسنده بپردازم. با آزمون و خطا شروع کردم. به چند وبلاگ سر زدم.

چند روز از رسانه نوشتم و از اینترنت و البته از الیناسیون!

بعد از یک ماه ایستادم از نوشتن و اندیشیدم در باب آنچه بودم و آنچه هستم!

به طور میانگین روزی ۲ ساعت به وبلاگ گردی مشغول بودم. با تمام وجود خود را با بلاگ نویسان همتا احساس می کردم و این که با مخاطب چه می کند؟

بیشتر از یک ساله که می نویسم. خیلی تغییر کرده ام و این وبلاگ تاثیر مسلمی بر این تغییر داشته است. اول که شروع کردم با نام "شما به دنبال چه می گردید؟" شروع شد.

اما در طی زمان فهمیدم من نیز به دنبال چیزی می گردم. اما چه چیزی؟ بسیار گشتم تا فهمیدم مساله ی ذهنی من استراتژری و راهبرد رسیدن به توسعه می باشد.

حلقه ی مفقوده ی توسعه ی همه جانبه. 

آزادیستان که وبلاگ من رو لینک کرده اسم" عشق توسعه" رو برایش انتخاب کرده.

اما مطالعات گوناگون و در برخی موارد فشرده مرا به این نتیجه رسانده که به شعار رنه دوبو پایبند باشم:

جهانی بیاندیش و محلی عمل کن.

قرار بود از ماجرای اعتراض اهالی آذربایجان در دو سال پیش بنویسم. اما از بس نگاه ها را به موضوع رادیکال یافتم بهتر آن دیدم که ننویسم ( حداقل در شرایط کنونی).

دلم می خواست مطلبی رو که در باب دختران فراری!  نوشته ام دوباره در معرض اندیشه ی مخاطبان قرار دهم و از زیر کارد نقادی اندیشه ام را پروارتر سازم در باب این آسیب اجنماعی.

راستی دو هفته پیش تو دانشگاه توسط بچه های کانون آفتاب همایشی با عنوان همایش ملی آسیب شناسی مسایل اجتماعی جوانان برگزار شد و خیلی چیزها یاد گرفتم. صبر همکاری و دوستی. از سویی نیز اندیشه ای در باب آسیب شناسی داشتم. مطلبی در ذهنم نقش بست با عنوان " آسیب شناسی آسیب شناسی مسایل اجتماعی" که حتما در پست های بعدی اگه خدای مهربان بخواهد درباره اش می نویسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:36  توسط خادم القرآن  | 

 

دوست خوبم در مطلبی تحت عنوان  سينما قدس اهر به این نکته توجه می دهد که چرا تنها سینمای اهر تعطیل است و مهمتر اینکه چرا انگار نه انگار؟!!!!

وقتی جهان وارد قرن بیست شد رسانه ای که در بین مردم حرف اول رو می زد سینما بود.
در طی قرن بیستم از سینما و رادیو و روز نامه و تلویزیون و ماهواره و اینترنت و موبایل و ... عبور کرد.
ما ایرانی ها و بویژه اهالی شهرمان بدون گذار از این فرایند پیوسته وارد عصر جدید شدیم.
انقطاع مدرنیسم قرن بیستمی و عدم کسب تجربه ی مدرنیته و سقوط در مدرنیزاسیون وارداتی تمامی تعاریف رایج در باب ابزار مدرنیسم را برایمان باژگونه کرد و نتوانستیم مدرنیسم را آنگونه که باید دریابیم. واکنش ما در قبال مدرنیسم یا انفعالی بود و حالت تسلیم محض داشت و یا نگاه سلبی بدان داشتیم.

در نتیجه هیچ گاه با آن کنار نیامدیم.

در شهر ما اهر اما نگاه جزم اندیشانه تر بود.

سینما علاوه بر کارکردی که برای پر کردن اوقات فراغت دارد هم چنین مکانی آموزشی برای ورود به مباحث انتقادی می باشد.

می توان به عنوان یک فضای عمومی در آن به طرح مسایل اجتماعی پرداخت. شکل خاص ارایه ی محصول در سینما شاید در نگاه اول حالتی یک سویه از انتقال اطلاعات را در ذهن متبادر سازد ولی مسلما مباحثی که در اطراف موضوع فیلم در بین تماشاگران شکل می گیرد و بازخوردهایی که از آن حاصل می شود از یک سویگی سینما می کاهد و به رسانه ای انعکاسی مبدلش می سازد.

وقتی در عصر یکی از جمعه های بهار به باغ شیخ شهاب اهری برویم می توان فشار تقاضای تفریح را در چهره مردمی که در ترافیکی روان در حرکتند و به دنبال آنی آرامش ذهن اند مشاهده کرد.

به خاطر انحصاری بودن محصول مورد تقاضا برای پر کردن اوقات فراغت در مورد باغ شیخ شهاب و ورود فشار جمعیتی بیش از توان بر آن همیشه پس از فروکش کردن پیک تقاضا می توان آسیب های وارده بر آن را کاملا مشاهده کرد.

ولی اگر بتوانیم برای شهروندان محصولات جایگزین تعریف کنیم قسمتی از مشتریان باغ در اوج تقاضا به آن جاها مراجعه می کنند در نتیجه علاوه بر کاهش در سرعت فرسایش و تخریب باغ. توزیع جمعیت متقاضی تفریح نیز متعادل تر می شود.

هم چنین ذایقه های مختلف نیز بر آورده می شود و زمینه ی شکوفایی خلاقیت ها نیز فراهم تر می آید.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:46  توسط خادم القرآن  | 

 

 

به جرات مي توان گفت هم نسلان من را افرادي شكل مي دهند كه كمتر گروهي مثل آنها شاهد تحولات ژرف و سريع در طول زندگي خود بوده اند. به دنيا كه اومديم هنوز انقلاب اسلامي ايران دو ساله نشده بود. انقلاب ايران بسياري از معادلات جهاني را حد اقل در مقطع زماني خاصي در مورد حركت عمومي جهان به سمت سكولاريسم را به هم زد. بازگشت دوباره به دين در عصري كه انقلابات، همگي با وجود اينكه بر عليه نظام هاي سكولار بود،‌اما خود رنگ لائيسيسم داشت.بي گمان اين اتفاق سر آغاز فصل جديدي در تحولات بود و اين سي سال تاييدي بر اين مدعاست. مبارزه با ماركسيسم، جاي خود را به مبارزه با اسلام( به زعم عده اي: تروريسم ) داد.

وقتي ما به دنيا آمديم چند ماهي از آغاز جنگي خانمان سوز و نابرابر مي گذشت.

شعارهاي انقلابي هنوز جاري بود و شور انقلابي.

هنوز پاك سازي هاي رايج پس از انقلابات به شكل منسجم و در خيلي از موارد، بي رحمانه و ناعادلانه ادامه داشت.

سخن از شكل گيري جامعه اي ايده آل بود. آن گونه كه ماركس مي خواست و نه آن گونه كه مي گفت. آن گونه كه اسلام مي گفت و متاسفانه نه آن گونه كه اسلام مي خواست.

نبرد انديشه ها به نبرد مسلحانه كشيده بود. نا امني در اكثر مناطق و بويژه آذربايجان سرفراز در كل تاريخ،‌ بيشتر بود از بس تضارب و تنوع آرا وجود داشت. هجمه هاي داخلي و خارجي بر سر جمهوري اسلامي باريدن داشت.

 به نيرويي مضاعف براي مقابله با اين هجمه هاي چند جانبه نياز بود.

سيستم هاي اطلاع رساني رسمي و سنتي به كار افتادند و تقاضاي انرژي از سطوح پايين جامعه را اعلام داشتند.

زاد و ولد بالا رفت. در كل تاريخ ايران با اين محدوده سرزميني كنوني، سال 1359 نقطه عطفي در ميزان ولادت ثبت شده بود. ميزان باروري كل براي كل كشور به رقم 6.97 رسيد.

مشتق نمودار تعداد ولادت ثبت شده بر حسب سال هاي متعدد از زمان ثبت رسمي ولادت ها، در سال 1359 صفر مي شود و مقدار نمودار به ماكسيمم مي رسد. اين مقدار ماكسيمم مطلق نيز مي باشد( حدود 2451765 نفر به دنيا آمدند و اين تعدادي است كه ثبت شده و اگر بتوان ولادت هاي ثبت نشده و غير قانوني را بر آورد كرد خيلي بيشتر از اين ها مي شود).

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط خادم القرآن  | 

 

به نقل از سايت امروز
 
 کد خبر : 14610 1387/02/14 - 12:23:22 P.M

حجت الاسلام والمسلمین سيدمحمد خاتمي كه در جمع اعضاي شوراي مرکزي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه گيلان:

 

 خاتمي: در زمينه تحريف انديشه هاي حضرت امام اعلام خطر مي كنم


خاتمي درباره شعار حضرت امام مبني بر «صدور انقلاب» گفـت: امام چه مي‌خواست و منظورش از صدور انقلاب چه بود؟ اين که ما اسلحه بگيريم و در ديگر کشورها انفجار ايجاد کنيم و گروه‌هايي درست کنيم که در ديگر کشورها خرابکاري کنند؟ امام به شدت با اين رفتارها مخالف بود و برخورد مي‌کرد. منظور امام اين بود که ما اين جا الگو بسازيم؛ يعني انسان ببيند که در اين جامعه اقتصاد و علم و حرمت انسان‌ها خوب است و سير جامعه به سمت رفع فاصله طبقاتي و ايجاد رفاه نسبي و بهبود اوضاع و احوال در همه مسايل است و اين مهم‌ترين راه صدور انقلاب بود. اگر ما اين الگو را بد بسازيم و يا کاري کنيم که دشمن بتواند جنبه‌هاي مثبت اين الگو را بپوشاند و جنبه‌هاي منفي را جلوه بدهد و يا جا بيندازد، اين بزرگ‌ترين خيانت به اسلام و انقلاب است.

آسمان ايران ابستن طوفاني بس سهمگين است.

آنان كه صداي موج را نمي شنوند صداي طوفان آنان را از خواب بيدار خواهد كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط خادم القرآن  | 

 

روز بزرگداشت مقام معلم گرامی باد

 

سال ها از زمانی که برای اولین بار سر جلسه کلاس درس نشستم می گذرد.

تلمذ در محضر معلمین بسیاری را تجربه کرده ام.

از بعضی رنجیده ام.

اما بر آیند تدریس آنها مرا آنی دادند که نداشتم.

از بازیگوشی و شیطنت بارها آزارم به ایشان رسیده است.

ولی حالا که عمری سپری شده و غبار تاریخ بر خاطرات سایه افکنده وقتی به گذشته رجوع می کنم چه بزرگواری ها که شاهدش بودم.

 آقای قنبری معلم اول ابتدایی - آقای صادقیه معلم دوم ابتدایی - آقای عطایی معلم سوم ابتدایی - آقای جهان نما معلم چهارم ابتدایی - آقای عرضی معلم پنجم ابتدایی

معلمان راهنمایی مان زیاد بودند و متاسفانه نام برخی را فراموش کرده ام.

اما از معلمان دبیرستان آقای فرجاد دبیر ادبیات - آقای نیکدل دبیر معارف - آقای خدایی دبیر معارف - آقای فرشاد دبیر ریاضی - آقای زینی زاده دبیر بی بدیل شیمی - آقای باغبانی دبیر فیزیک و بسیار خوبان دیگر که از بس شاگرد خوبی برایشان نبودم شرمنده شان هستم.

در طول تحصیلات دانشگاهی نیز اساتید بزرگواری نقشی محوری در زندگی من داشته اند . از آنها اموخته ام که هرگز بیکار ننشینم.

روز معلم بر تمامی عزیزانی که ذکرشان رفت و بر تمامی معلمین مهربان در سراسر هستی از آغاز تاریخ تا آینده ای که خواهد آمد و بر تمامی دوستانم که در کسوت معلمی به نور افشانی مشغولند و بر تمامی معلمین وبلاگ نویس مبارک و فرخنده باد

از بزرگترین معلمین زندگی ام نیز یاد می کنم: پدرم  مادرم و خواهر بزرگوارم که در طی مسیر پیچیده ی زندگی برایم بس راهگشا بودند هستند و از درگاه ایزد منان خواهانم سال ها باشند.

درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:1  توسط خادم القرآن  | 

  

ای کاش رییس محترم جمهوری اسلامی ایران باور داشتند هر ایرانی با هر اندیشه و مرامی باز یک ایرانی است و دلسوز ایران.

چرا همه خاین و دست نشانده ی اجانب فرض می شوند؟

چرا نمی خواهیم باور کنیم نگاه رادیکالی به مسایل تولید کننده و تشدید کننده ی رادیکالیسم خواهد بود.

آنچه مسلم است از آغاز تبلیغات ریاست جمهوری نهم توسط به اصطلاح اصولگرایان این آواز بلند بود که اصلاح طلبان سیستم فامیلی و موروثی را برای حکومت داری برگزیده اند.

شکی نیست آثارش را دیدیم.

اما کسی که می خواهد با این روال مبارزه کند چگونه است که خود از سلف خود که از آغاز کار طبل مخالفت کامل با وی اش را سر داده بود اینگونه همچون و حتی بدتر از او در این دام افتاد؟

 

معاون اقتصادي بازرسي يك دامپزشك بود

 

 به نظر شما یعنی در ایران غیر از عده ای خاص که رییس محترم جمهوری انتخاب کرده اند کسی نبود تا توانایی اداره ی سمت های مختلف حکومتی را داشته باشد که این افراد نیز پست های کلیدی را به آشنایان و فامیل سپرده اند؟ 

به نقل از گفتنی ها :

سايت رجا نيوز در صفحه اولش مصاحبه ‌اي از احمدي نژاد در مورد جنبش دانشجويي گذاشته و يک سوتيتر هم به عنوان فراز مهم آن در صفحه اول ميبينيم: آقاي احمدي نژاد: " نظام سياسي قبل از انقلاب كه سرتا پايش ظلم بود؛ بعداز انقلاب هم بالاخره در برنامه ريزيها، ارتباطات گروهي، عدم شايسته سالاريها، عزل و نصب ‌ها و توزيع فرصتها، گروههايي بودند كه يا رابطه‌اي و حزبي و فاميلي يا به خاطر منافع شخصي عملكردند و ميكنند. اگر دانشجو جلو اينها نايستد بقيه شعارها ديگر پوچ است... "اينک توجه شما را جلب ميکنم به مبارزه جناب احمدي نژاد با فاميل بازي در دولت نهم:

محمود احمدي نژاد (رييس جمهور):

داوود احمدي نژاد : رييس بازرسي رياست جمهوري => برادر احمدي نژاد

حسين شبيري : رييس صندوق مهر رضا => شوهر خواهر احمدي نژاد

پروين احمدي نژاد : معاون مركز امور زنان رياست جمهوري => خواهر احمدي نژاد

علي اکبر محرابيان : وزير صنايع => خواهرزاده احمدي نژاد


مهندس زريبافان (دبير هيات دولت):
داوود مددي : رييس سازمان تامين اجتماعي => باجناق زريبافان

سيدمحسن نبوي : عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي => داماد زريبافان

عليرضا مددي : مديركل وزارتي وزارت تعاون => برادرزاده باجناق زريبافان

ناظمي اردكاني : وزير تعاون => شوهر عمه داماد زريبافان

دانش جعفري : وزير اقتصاد=> پسر عمه پدر داماد زريبافان

هاشمي ثمره (مشاور عالي، رييس ستاد انتخابات کشور و همه کاره رييس جمهور):

مهندس مهدي هاشمي ثمره : مديركل وزارتي وزير نيرو=> برادر هاشمي ثمره

خانم قند فروش : مشاور خانواده وزير كشور => زن برادر هاشمي ثمره

عبدالحميد هاشمي ثمره : معاون وزير صنايع => برادر هاشمي ثمره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:57  توسط خادم القرآن  | 

 

 

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست

ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

 

 

یک صبح دل انگیز بهاری با دوستان در باغ های اطراف اهر

 

 

سپاس بی پایان مر او را

 

يه دوست زيبا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط خادم القرآن  | 

 


آقاي خضوعي در مطلبي با عنوان ((سخن آخر انتخابات و آخر سخن با نماينده)) به طرح مطالبات شهروندان از نماينده ي انتخابي حوزه ي اهر و هريس پرداخته اند.

نكته ي جالبي در بخش نظر خواهي جلب توجه مي كند. به دو نظري كه در مورد اين مطلب ابراز شده دقت شود:

۱- نویسنده: شهروندی از اهر
شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت: 23:28
انشاالله آقای خضوعی آقای ریحانی از دیگر نمایندگانی که بودند اصلح تر خواهند بود و من هم که یک فرهنگی هستم این باور را دارم

۲- نویسنده: شهروندی از هریس

شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت: 23:29

پیروزی قلم بر پوتین مبارک باد
 
به زمان هاي ارسال نظر توجه كنيد: اولي در ساعت: 23:28 و بعدي در ساعت: 23:29

درست يك دقيقه پس از اولي. عجب تقارني!!!!

اولي در مقام تعريف است و دومي در مقام كوبش

اولي از اهر است و دومي از هريس

در هر دو از لفظ شهروند استفاده شده

اولي خود را يك فرهنگي معرفي كرده و ناچار بوده خود را اهل فرهنگ نيز نشان دهد!!!!!

دومي اما انگار از قيد فرهنگ آزاد است

اما به نظر شما چرا آنجا كه سخن از تعريف است شهروند اهري مي شود و هنگام حمله اما شهروند هريسي مي شود؟؟؟!!!!

اميدوارم آنقدر فضاي فكري جامعه باز شود كه ديگر دچار خود سانسوري نشويم.

بزرگداشت مقام بزرگ معلم در پيش است و مشاهده اين چنين مواردي از معلمان واقعا آدمي را دچار سرخوردگي مي كند.

يعني با وجود چنين افرادي مي توان به توسعه ي فرهنگي!!!  انديشيد؟!

زهي خيال باطل

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:41  توسط خادم القرآن  | 

جای همه ی دوستان

همه ی آنها که دوستشان دارم

و همه ی آنها که از من دلگیرند

خالی در باغ ارم

چهارشنبه شب از رویایی ترین شب های زندگیم بود.

شب برای مهمانان همایش آسیب شناسی جوانان ضیافت شامی

در باغ ارم ترتیب داده بودند و من موظف شدم شام عزیزان میهمان

را به باغ ببرم.

قبل از حضور میهمانان حدود ساعت ۹ شب شام رسیده و شام را

خالی کردیم.

چند نفر از دوستان مشغول صحبت با یکدیگر بودند و تعدادی نیز از

فرمایشات پروفسور رواسانی بهره می بردند.

نا خود آگاه برخاستم و آرام آرام به قدم زنی در باغ و

دور استخر مقابل عمارت مشغول شدم.

بوی دیوانه کننده ی بهار نارنج و عطر دل انگیز شب بو ها

وای که تا زندگی زندگی است از احساس خوشی که

به من دست داد ملتذذ خواهم بود.

سکوت شب

تنهایی

زیبایی

همه جمع بودند

و لذت وافر

اما جای همه ی دوستان خالی

وقتی خوبان در بر نیستند

نمی شود گفت زندگی آن چنان که باید جاریست

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

 

راستی دوست خوب اینترنتی  قارداشخان فرموده بودند که جمله ای شش کلمه ای بنویسم. اصل پیشنهاد از  شیطونک شاکی بود.

از نگارش جمله ای کامل معذورم اما می شود شش کلمه در کنار هم چید و نوشت :

شبی دل انگیز ارم تنهایی انتظار

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:45  توسط خادم القرآن  | 

 

لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ

 

عشق بازان چنین مستحق هجرانند

 

                                   .        .        .    دگر ایشان دانند؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:24  توسط خادم القرآن  |